تبليغاتX
غنجه غلوک

غنجه غلوک
دريا برای ماهی ها شور نيست،مائیم که شورش را درآورده ایم 
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

سلام

 با تشکر فراوان از شما دوستان گرامی بخاطر خواندن مطالبم در این وب

پیشنهاد می کنم به این دو سایت هم سر بزنید

چون دست خالی بر نمی گردید.

گناوه آنلاین   http://genavehonline.com

دریا نشر   http://daryanashr.com

-----------------------------------------------

هی جار

فراخوان ۶مین جشنواره منطقه ای تمدار بیت ( اردل تیرماه ۱۳۹۱)

انجمنهای ادبی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان اردل با همکاری اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان چهارمحال و بختیاری در راستای سیاستهای راهبردی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در خصوص اهتمام به ویژگی های فرهنگ بومی ، محلی و اقوام به منظور پاسداشت و حفظ و ارتقای ادبیات بومی و نیز ارج نهادن به شاعران پیشکسوت و شناسایی چهره های جوان این عرصه اقدام به برگزاری ششمین جشنواره منطقه ای شعر تمداربیت می نماید.

گستره ی جشنواره :

استانهای چهارمحال و بختیاری ،خوزستان ، کهگلویه و بویراحمد ، لرستان ، بوشهر ،اصفهان  ، فارس و ُایلام

موضوع جشنواره :

آزاد(همه قالبها)

آینی(همه قالبها)(مهدویت و انتظار)

شرایط شرکت در جشنواره:

هرشاعرمی تواند با ارسال سه اثر در یکی از دو بخش (آیینی و آزاد ) جشنواره شرکت نماید.

اثر ارسال برای اولین بار در جشنواره ارائه و به جشنواره مشابه ارسال نشده باشد

اثر می بایست بصورت تایپ شده و پیوست کاربرگ فراخوان ارائه شود

آثار در دو گروه سنی زیر 30سال و بالای 30سال داوری و جمعا 12 نفر حائز رتبه خواهند شد

روزشمار جشنواره:

آخرین مهلت ارسال آثار : ۲۸/خرداد/1390

بازبینی آثار : ۲/ تیرماه /1390

برگزاری جشنواره: ۱۴/تیر/1390

نشانی دبیرخانه:

استان چهارمحال و بختیاری- اردل –خیابان علامه طباطبایی- مجتمع فرهنگی و هنری مهرگان-

اد اره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان اردل

دبیرخانه دائمی شعر منطقه ای تمداربیت

تلفن: 03826223800 دورنگار: 03826222323

[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 14:32 ] [ جهانگیر اژدری ]
ای روزگار یادش بخیر...
 اون روزا شش سالم بود"سال ۱۳۶۷" که رفتیم مشهد و من چقدر وروجک بودم ..همون روزا هم حس نمایشی داشتم ... یه کارای خنده داری انجام میدادم مثلا به گوشت می گفتم "سلوچ" به پنیر می گفتم "فنر" به تره می گفتم "غراچ" خلاصه کلمه های عتیقه ای برای خودم می ساختم و خودمونیم تو اون سفر زیارتی که رفتیم مشهد خیلی فضولی می کردم یادمه یه گوشی تلفن های اسباب بازی بود شوهر عمه م برای پسرش گرفت و من هرچه گریه کردم مادرم برام از اون نگرفت آخه وضع مالیمون هم خوب نبود ولی یادمه خیلی مادرمو اذیت کردم ... خلاصه سرتون رو درد نیارم بریم ماجرای این عکس رو براتون تعریف کنم. یادمه وقتی تو آتلیه سوار این شتر شدیم خواهرم  خیلی از مجسمه شتر میترسید همش گریه می کرد و من ابسار شتر رو گرفته بودم و مسخره اش می کردم آخه مادرم جلو شتر وایساده بود و خواهرم می ترسید شتره مادرمون رو بخوره....
حالا اگه تو تصویر دقت کنین دوتامون مثل صورتک های تئاتریم یکی خندون و یکی گریون
یادمه وقتی از سفر برگشتیم بابام رفته بود کویت و کلید هم نداشتیم پسر همسایه مون از روی در رفت تو حیاط و برامون در رو باز کرد بعد ازم پرسید جهانگیر مشهد غذا چی می خوردین؟ منم گفتم همش سلوچ می خوردیم(منظورم خورشت گوشت بود) و از اون به بعد اسم منو گذاشتن سلوچ و تا الان خیلی از قدیمی های محله بهم میگن "سلوچ"
سالها بعد رمانی خواندم از استاد محمود دولت آبادی بنام "جای خالی سلوچ" که شخصیت سلوچ رو خیلی دوست داشتم چون یک روستایی فقیر و بیچاره بود و بعد ها تصمیم گرفتم برای خودم لقب سلوچ را انتخاب کنم و همین کار را انجام دادم و برخلاف گذشته که تا بهم میگفتن سلوچ ناراحت می شدم حالا خوشحال میشم که منو بنام سلوچ بشناسند.
اما خودمونیما بچگی خیلی فضول بودم... این دومین عکسیه که از بچگیم دارم
یادش بخیر اون پیراهن و شلوارم رو خیلی دوست داشتم و اونقدر پوشیدمشون تا دیگه برام تنگ شدن
چقدر دلم میخواد فقط یک روز برگردم به اون دوران
http://up98.org/upload/server1/02/j/4zb10yzcqqzgaxza68l9.jpg
http://up98.org/upload/server1/02/j/a4uzi9vat3tzrp5c5mle.jpg
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 14:0 ] [ جهانگیر اژدری ]
سلام حاجی خوبی؟

سلام تو بهتری...

دیالوگ ماندگار و دوست داشتنی حاج رمضان امیری در شروع دیدارها

پدر بزرگ مهربان تئاتر٬سینما و تلویزیون بوشهر حاج رمضان امیری هم کوچ کرد.این مصیبت ناگهانی را به خانواده ی محترم امیری و جامعه ی هنری استان بوشهر و کشور تسلیت می گویم و از خداوند بزرگ برای آن مرحوم علو درجات و برای بازماندگان صبر و شکیبایی را مسئلت دارم.

مراسم خاکسپاری پیکر پاک این هنرمند بزرگ امروز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ماه با حضور هنرمندان استان ساعت ۱۷ از مجتمع فرهنگی و هنری تا آرامگاه بوشهر برگزار می گردد.

روحت شاد حاج رمضان... خیلی زود رفتی خیلی زود میخواستیم همین چهارشنبه بیاییم برای جشن تئاتر و دلمان خوش بود که درب مجتمع مثل همیشه از ما استقبال می کنی اما حالا تمام معادلاتمان به هم ریخته... حالا باید بیاییم و برای نبودنت اشک بریزیم... حاجی دلم برایت تنگ میشود ... حاجی حتی تصورش هم برایم سخت است... نمیدانم امروز چطوری باید نبودنت را نظاره گر باشم... حاجی باور کن باورش سخت است....

[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 11:13 ] [ جهانگیر اژدری ]
یادش بخیر وقتی بچه بودم فکر می کردم چهار روستایی(روستایی در ۲۰ کیلومتری گناوه) آخر دنیاست و برای همین همیشه تو این فکر بودم که جاده بعد از چهار روستایی به کجا میرسه؟برای خودم رویاهای عجیب و غریبی داشتم و بعد از چها روستایی جاهای دیدنی زیادی را تصور می کردم. میدونید چرا؟ چون تا اون موقع بیشتر از چهارروستایی جایی نرفته بودم.هر سال انتظار روزهایی رو می کشیدم که حجاج از مکه برمی گشتن و خوب یادم میاد سالی که پسر عموم از مکه اومد خیلی بهم خوش گذشت چون خیلی دیر کرده بود و ما چند کیلومتری از چهارروستایی رد شدیم تا بهش رسیدیم ولی بازهم این آرزو توی دلم موند که آخر این جاده به کجا میرسه؟ مدتها بعد یکی از دوستام بنام علی حسین پور گفت بیا با هم بریم برازجان کار دارم و برگردیم. خیلی برام جالب بود که برازجان چطوریه؟تازه علی از من کوچیکتر بود ولی خب اصالتا اهل همون اطراف برازجان بود و اونجا رو خوب میشناخت.خلاصه ما آخرین مدل تیپمون رو زدیم و با علی و برادرش اکبر با مینی بوس رفتیم برازجان و بالاخره طلسم رو شکستم و دنیای بعد از چهارروستایی رو دیدم و بعدها شیراز و شمال و تهران و اکثر شهرهای ایران رو دیدم و دبی و ابوظبی و شارجه هم اضافه شد اما هیچکدوم به اندازه برازجان لذت بخش نبود.چقدر خوب بود دوران کودکی... چقدر خوب بود دنیاهایی که می ساختیم و حالا چقدر این دنیای بزرگ برامون کوچیکه.
[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 14:35 ] [ جهانگیر اژدری ]

این روزها به اندازه ی هوا سنگینم

گاهی صاف

گاهی غبار آلود

در هیچ دم و بازدمی به من احتیاج نیست

به این وزن هم عادت می کنم

بودن یا نبودن

مسئله ایست

که حل می شود و حل نمی شود

خدا از این وزن خوشش می آید

می خواهم هوای تازه تری باشم

برای بودن یا نبودن

 

نمیدانم اسم بندهای بالا را چه میگذارید؟شعر یا هر چیز دیگری که باشد پس از مدتها همین الان آمد و مجبورم کرد که بنویسمش. ضعفش را ببخشید چون حوصله ی فکر کردن و فنی گفتن را ندارم.نقد کنید تا یاد بگیرم

                                                     با سپاس جهانگیر اژدری

 

 

[ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 14:26 ] [ جهانگیر اژدری ]
فیلم کوتاه "نظر بند" به کارگردانی طیبه رستگار در روستای محمد صالحی گناوه کلید خورد
 قابل ذکر است در این فیلم که نوشته طیبه رستگار است و تصویربرداری آن 10 روز طول می کشد هنرمندان گناوه ایی حضور چشمگیری دارند.
نویسنده و کارگردان مدیر تولید و منشی صحنه: طیبه رستگار
دستیار کارگردان: امین پارساییان
فیلمبردار: مهدی تنگستانی زاده
دستیار فیلمبردار: شهین دهقانی
صدابردار : محمود یزدانی
طراح صحنه : یوسف اعتصامی زاده
فیلمبردار و عکاس پشت صحنه : حسین بهروزی
مدیر تدارکات : علی فاتحی مجرد
بازیگران:
علی حجی -هدا نوری زاده - مهرداد محسنی - مهدی حاجی زاده -  رضا رحمانی - عبدالرضا محمدی نژاد - معصومه سهیلی - احمد شکیبی - مصطفی در افتاده - عباس سلامی زاده - مهناز جهازی -
با حمایت حوزه هنری بوشهر
با تشکر از اهالی خونگرم روستای محمد صالحی بخصوص خانواده های محترم طاهری و قطب الدین
[ شنبه 19 فروردین1391 ] [ 16:50 ] [ جهانگیر اژدری ]

سال نو مبارک

سال نوگوت و پارت خش تر

روزه روز هی روزگارت خش تر

شو و روزت خشه خش بو امسال

تاوسونت و بهارت خش تر

.............................................

سال ۹۰ با تمام خوبی ها و بدیهاش تمام شد و یک سال دیگر شروع شد. من سال نود هم موفقیت داشتم و هم بدبختی.در زمینه هنر پر بودم از موفقیت و کار ٬ اما در زمینه زندگی شخصی پر شدم از غصه و درد٬ دردهایی که روحم را خراشیدند و زخمشان خوب شد جز یک درد که هیچ علاجی ندارد و در هر صورت یکی باید ضرر کند و آنجا بود که این دوبیتی سراغم آمد

نه راه پس نه راه پیش دارم

و بیش هم مو هنی غم بیش دارم

خدایه اه بوینم مو یه روزی

یه چن تا گپ نخش تهل سیش دارم

[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 14:4 ] [ جهانگیر اژدری ]
معصومه خدادادی در سوگ خواهرش نشست
ونترسیم از مرگ
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
خانم اعظم خدادادی هنرمند جوان و نقاش چیره دست دشتستانی که مدت زیادی با بیماری دست و پنجه نرم می کرد، روز نهم اسفند، در حالی که تنها 27 سال سن داشت در بیمارستانی در شیراز جان به جان آفرین تسلیم کرد. پیکر این هنرمند دیروز چهارشنبه ۱۰ اسفند ساعت ۲ بعد از ظهر با حضور گسترده مردم در روستای زیارت دشتستان به همراه کوهی از استعداد به خاک سپرده شد.
اعظم خدادادی خواهر معصومه خدادادی شاعره برجسته محلی سرای
استان بوشهر می باشد که آثار ارزشمند بسیاری از وی به جای مانده است.
دیروز خیلی ها بودند و خیلی ها نبودند آنهایی که بودند وقتی معصومه خدادادی بر پیکر بی جان خواهرش گل نرگس می ریخت را دیدند و وقتی معصومه خدادادی برای هجرت یاورش (خواهرش) شعر خواند بغضشان ترکید و گریه کردند استاد کمالی و شمسی زاده هم بودند دیروز چشم هیچکس خشک نبود.دیروز با دیدن مراسم خاکسپاری آنقدر غمگین بودم که حتی نتوانستم به خواهرم تسلیت بگوییم اما امروز
از طرف خودم و گروه تئاتر آمین و انجمن ادبی گناوه این مصیبت را به خانواده ایشان و همه هنرمندان استان بوشهر تسلیت گفته و از خداوند متعال برای آن مرحومه طلب مغفرت داریم./
                                                   روحش شاد و یادش گرامی
[ پنجشنبه 11 اسفند1390 ] [ 13:33 ] [ جهانگیر اژدری ]
استقبال بی نظیر مخاطبان تئاتر در سیزدهمین شب اجرای نمایش رفیق صادراتی  در بندر گناوه
شب گذشته (5 بهمن 90) سالن مجتمع فرهنگی و هنری خلیج فارس گناوه مملو از مشتاقان هنر نمایش بود به حدی که طبقه دوم سالن نیز پر شد و عده ای هم بصورت ایستاده نمایش را نگاه کردند. مردم هنردوست گناوه در سیزدهمین شب اجرای نمایش رفیق صادراتی و شب های گذشته نشان دادند که هنر نمایش در گناوه زنده تر از گذشته است و گروه هنری آمین خوشحال است که در جذب مخاطب تئاتر به این موفقیت مهم رسیده است این گروه همه ی تلاش خود را برای نهادینه کردن اجرای نمایش در شهرستان انجام  می دهد و بزودی یک نمایش دیگر را آماده خواهد کرد . 
 
 عکاس فاطمه فردی
بالا : مونا حسینی در نقش هلو
از راست:مهدی عباسی"آلو"- اسماعیل قاسم زاده "موز" -جهانگیر اژدری "پیاز" - امین پارساییان " خیار گرگو" - مهدی حاجی زاده " بادمجان"
 
 
 
 
 
 
 
وقتی فکرشو می کنم که ۴ ماه با هم زندگی کردیم و ۱۳ شب در خدمت مردم بودیم و از امشب همه چی تمومه دلم می گیره٬آخه من فقط روزهایی زندگی میکنم که یا تمرین تئاتر دارم یا اجرای تئاتر!!!!!!! اینجا جا داره که از همه همشهری های هنر دوستم و دوستانی که از شهرستان دیلم برای دیدن کار تشریف آوردند تشکر کنم. دست همه تون رو می بوسم و امیدوارم بتونیم باز هم بزودی با یک نمایش دیگه در خدمتتون باشیم.

گروه هنری آمین

با حمایت مرکز هنرهای نمایشی ایران

برگزار کرد

نمایش کمدی " رفیق صادراتی"

برنده ۶ جایزه از ششمین جشنواره تئاتر طنز استان بوشهر

کارگردان: سعید بهمرد

نویسنده: حسین زارعی

منشی صحنه : سیمین شهابی

موسیقی: حسین رئیسی و غلام سلیمی و خانم شیما تراب

طراح بروشور: زیبا توسلی

عکاس و تصویر بردار: میلاد بحرینی

طراح و دوخت لباس : مونا حسینی

 مدیر تدارکات : هامون شمسی زاده

یاریگران:علی ادراکی٬احسان حاجیانی٬علیرضا سیفی٬مهدی داوودی٬ سید محمد موسوی٬ و محمد طاهری٬فائذه بحر پیما

زمان: ۲۳ بهمن ماه الی ۶ اسفند ماه هر روز ساعت ۶ بعد از ظهر

مکان: خیابان ساحلی مجتمع فرهنگی و هنری خلیج فارس

با تشکر از:

اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی بندر گناوه

موسسه هنرهای نمایشی بندر گناوه

شهرداری بندر گناوه

شرکت برنج دانیال

 
[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 15:34 ] [ جهانگیر اژدری ]

سلام دوستان عزیز٬دیروز چهارشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۰ مراسم اختتامیه ششمین جشنواره استانی تئاتر طنز تنگستان در شهر اهرم برگزار شد و گروه نمایش آمین با نمایش " رفیق صادراتی" توانست مقام های زیر را کسب کند. من این موفقیت را به بچه های گروه و جامعه هنری گناوه تبریک می گویم.

 کارگردانی سوم توسط سعید بهمرد

نویسندگی اول توسط حسین زارعی

بازیگری اول مرد توسط مهدی حاجی زاده

بازیگری دوم مرد توسط جهانگیر اژدری

بازیگری دوم زن توسط مونا حسینی

موسیقی اول توسط حسین رییسی

این نمایش از ۲۳ بهمن تا ۶ اسفند ماه هر روز ساعت ۶ عصر در بندر گناوه خیابان ساحلی مجتمع فرهنگی و هنری خلیج فارس به روی صحنه است. منتظر حضور سبزتان هستیم

[ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 15:55 ] [ جهانگیر اژدری ]

آراي هيئت داوران سومين جشنواره تئاتر كوتاه استان بوشهر

                                                         گناوه بهمن ماه 90

طراحي بورشور
آقاي عليرضا كبگاني براي نمايش "بصرف شريني و شام " از گناوه 
طراحي لباس
آقاروح الله خدامي براي نمايش "كور و افليج " از ديلم
طراحي نور
آقاي مرتضي نيك پور براي نمايش "اينور پرچم را خودت نگه دار " از كنگان 
موسيقي
آقاي اكبر يوسف زاده براي نمايش "تكه پاره هاي نور از اسپانيا " از گناوه 
طراحي صحنه رتبه دوم
خانم زيبادرياسفر براي نمايش "كاكتوس و روبان قرمز " از دير 
طراحي صحنه رتبه اول
آقاي روح الله خدامي براي نمايش "كور و افليج " از ديلم 
بازيگري زن رتبه سوم
مشتركا" خانم ها زهرا كمال زاده بازيگر نمايش " به صرف شريني و شام" از گناوه و معصومه انديش خوش بازيگر نمايش" اينور پرچم را خودت نگه دار" از كنگان
بازيگري زن رتبه دوم
خانم زيبا درياسفر بازيگر نمايش "كاكتوس با روبان قرمز" از دير 
بازيگري زن رتبه اول
خانم صديقه خدري بازيگر نمايش" سقوط در ثانيه آخر"از گناوه
بازيگري مرد رتبه سوم
مشتركا" آقايان عليرضا بهرامي بازيگر نمايش "اينور پرچم را خودت نگه دار" از كنگان و حميد ارجمند بازيگر نمايش " به صرف شريني و شام " از گناوه 
بازيگري مرد رتبه دوم 
آقاي فضل الله عمراني بازيگر نمايش "كاكتوس با روبان قرمز " از دير
بازيگري مرد رتبه اول 
مشتركا" آقايان سعيد فاطمي بازيگر نمايش" كور و افليج" از ديلم و جهانگير اژدري بازيگر نمايش" سقوط در ثانيه آخر" از گناوه
نويسندگي 
 به علت عدم امكان رقابت در اين بخش بدون الويت از نويسندگان بومي آقايان ابوذر مختارزاده و محمدرضا كبگاني نويسندگان نمايشنامه " اينور پرچم را خودت نگه دار " و " به صرف شريني و شام " تقدير شد 

كارگرداني رتبه سوم 

 مشتركا" آقايان عليرضا رحيم زاده كاگردان نمايش "تكه پاره هاي نور در اسپانيا" از گناوه و محمدرضا كبگاني كاگردان نمايش " به صرف شريني و شام " از گناوه 
كارگرداني رتبه دوم 

 آقاي روح الله خدامي كارگردان نمايش "كور و افليج " از ديلم 
كارگرداني رتبه اول 

آقاي اردلان تاجديني كاگردان نمايش" سقوط در ثانيه آخر" از گناوه 

دبير جشنواره : دكتر سید يونس محمدي

دبير اجرايی : مصطفي محسني

مدير اجرايی : مهرداد محسني

هيئت داوران : شكرخدا گودرزي /غلامحسين دريانورد / حيدر مظفري

هيئت بازبين  : جواد صداقت - سيد عبدالحسين نواب موسوي - مصطفي محمد نژاد

هيئت بازخوان  : جهانشير يار احمدي - محمد مظفري - محمد ابراهيم زاده

ناظر هيئت بازبيني : ابوذر مختار زاده

[ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 15:54 ] [ جهانگیر اژدری ]
افتخارات و سوابق تئاتر٬فیلم٬نمایش طنز و شعر

افتخارات

 

۱۳۹۰ ـ کسب مقام دوم بازیگری مرد در ششمین جشنواره استانی تئاتر طنز  

            تنگستان برای بازی در نمایش " رفیق صادراتی"

۱۳۹۰ - کسب مقام اول بازیگری مرد در سومین جشنواره تئاتر کوتاه

           استان بوشهر برای بازی در نمایش " سقوط در ثانیه آخر"

۱۳۸۹ - شاعر برگزیده برتر سومین جشنواره شعر محلی "سنگار افتو"

          استان بوشهر

۱۳۸۹ - شاعر منتخب و تقدیر شده در سومین همایش سراسری شعر

          گویشی "همدرنگ" باغملک در استان خوزستان

۱۳۸۹ - کسب مقام بازیگری سوم مرد در بيست و دومين جشنواره تئاتر

          فجر منطقه ۵ کشور برای بازی در نمایش (ناگهان شبی امرو...)

۱۳۸۹ ـ کسب دیپلم افتخار بازیگری اول مرد در بيست و دومين جشنواره

          استانی تئاتر فجر  برای بازی در نمایش (ناگهان شبی امرو...)

۱۳۸۹ - کسب دیپلم افتخار بازیگری اول مرد در اولین جشنواره استانی

         تئاتر دفاع مقدس جزیره خارگ برای بازی در نمایش

         (ناگهان شبی امرو...)

۱۳۸۹ ـ کسب مقام بازیگری برتر مرد جشنواره تئاتر نگین خلیج فارس

          در عسلویه برای بازی در نمایش(ناگهان شبی امرو...)

۱۳۸۸ - شاعر منتخب و تقدیر شده در دومین جشنواره شعر محلی

          (سنگار افتو ) استان بوشهر ـ دیلم

۱۳۸۷ -  شاعر منتخب و تقدیر شده در سومین همایش شعر محلی

          (گپ دل ) استان خوزستان ـ بهبهان

۱۳۸۷ - شاعر منتخب و تقدیر شده در دومین جشنواره شعر محلی

          منطقه ای بختیاری (تمدار بیت ) شهرکرد ـ اردل

۱۳۸۶ - شاعر منتخب و تقدیر شده در دومین همایش شعر محلی

          (گپ دل ) استان خوزستان ـ بهبهان

۱۳۸۶ - شاعر منتخب و تقدیر شده در اولین جشنواره شعر محلی

          (سنگار افتو ) استان بوشهر ـ دیلم

۱۳۸۵ - کسب لوح تقدیر ویژه در اولین جشنواره تئاتر دفاع مقدس

          استان بوشهر برای بازی در نمایش (هفت کوپه از یک قطار )

          بازیگر نقش سلیمان

۱۳۸۵ - شاعر منتخب و تقدیر شده در اولین همایش شعر محلی

          (گپ دل ) استان خوزستان ـ بهبهان

۱۳۸۳ - کسب مقام بازیگری دوم مرد در چهارمین جشنواره تئاتر کوتاه

          گناوه برای بازی در نمایش( ۱۳ روز که از ۱۳آذز) بازیگر۲ نقش

           ( دکتر و فرجاد فرجام)

۱۳۸۲ - کسب ۲ مقام بازیگری سوم و ویژه مرد در جشنواره تئاتر منطقه ۲

          استان بوشهر در گناوه برای بازی در نمایش (می ماشکی و خوت

          شکی) بازیگر نقش( پیاز)



ادامه مطلب
[ یکشنبه 30 بهمن1390 ] [ 15:51 ] [ جهانگیر اژدری ]

سلام دوستان عزیزم شرمنده ام که این روزها کمتر به شما سر میزنم. این روزها هم غرق کارم و هم غرق نمایش

از ۱۴ آبان بازی در نمایش کمدی" رفیق صادراتی" در نقش " پیاز" نوشته حسین زارعی و به کارگردانی سعید بهمرد را شروع کردم و قرار بود این کار را برای اجرای عموم در اسفند ماه آماده کنیم که خوشبختانه هفته قبل پس از بازبینی برای شرکت در ششمین جشنواره استانی تئاتر طنز تنگستان انتخاب شد و ۱۶ الی ۱۹ بهمن ماه راهی اهرم میشویم تا با ۶ گروه نمایشی دیگر رقابت کنیم.

البته در همین اوضاع و احوال بازی در یک نمایش دیگر را هم پذیرفتم و در نمایش " سقوط در ثانیه آخر" نوشته عفت قلم چی و به کارگردانی اردلان تاجدینی در نقش " وکیل دادگستری" بازی میکنم. که این کار هم دیروز پس از بازبینی برای شرکت در سومین جشنواره تئاتر کوتاه استان بوشهر  انتخاب شد و ۱۱ الی ۱۳ بهمن ماه با ۵ گروه نمایشی دیگر در گناوه رقابت خواهیم کرد.

خلاصه این روزها در گیر ۲ نقش متفاوت هستم و از شما میخواهم برایم دعا کنید تا بتوانم در هردو نقش بازی خوب و متفاوتی را برای مخاطبان عزیز تئاتر اجرا کنم.

اما خبر خوش تر اینکه این روزها فیلم سینمایی معبد جان هم که من و دیگر دوستان هنرمند گناوه ای توش بازی کردیم پس از ۳ سال بالاخره مجوز اکران گرفته و روی پرده سینماهاست.

فیلم سینمایی: معبــد جـــان

خلاصه قصه:شیطان در چشم عوام الناس درختی را مقدس مینمایاند. خلیل تبر بر دوش در مقابل این اندیشه شرک آلود می ایستد. اما جامعه پیرامون سودائی دیگر دارد…

 بازیگران:شهراد وثوقی / رضا توکلی / پرستو گلستانی/ شکرخدا گودرزی / محبوبه بیات / سعید داخ / ناصر فروغ / محمد الهی / جهانشیر یاراحمدی / عباس غزالی / ساسا ن بهروزیان/ جهانگیر اژدری /محمد ابراهیم زاده مطلقسعید بهمرد /عبدالحسین نواب موسوی /اردلان تاجدینی/ محمدرضا فاریابیمعصومه لیراوی / زهرا بلور زاده  
کارگردان و طراح فیلمنامه: محمد درمنش
نویسنده: قدرت ا… فتحی
مدیر فیلمبرداری: بابک بذر افشان
طراح صحنه و لباس: آذر شبانی نژاد
انتخاب بازیگر و برنامه ریز: محسن درمنش
مدیر صدا برداری: جعفر علیان
مدیر تولید: مهدی درمنش
طراح گریم: اشکان عسگری
مدیران تدارکات: بهروز لیراوی و حمید رضا نوروزی
دستیار کارگردان: ساسان بهروزیان
مدیر صحنه: حجت رحیمی
منشی صحنه:

زهرا درمنش

عکاس: عبدالحسین نواب موسوی
تهیه کننده: محمد درمنش
تهیه شده در: واحد هنرهای تصویری حوزه هنری

 فیلمبرداری این فیلم از ۱  تا ۲۰ بهمن ماه در شهرستان گناوه و روستای تاج ملکی به طول انجامید.

mabade-jan-6.jpgmabade-jan-7.jpgmabade-jan-8.jpgmabade-jan-5.jpgmabade-jan-0.jpgmabade-jan-1.jpg

دوستدارتان جهان

[ دوشنبه 3 بهمن1390 ] [ 15:23 ] [ جهانگیر اژدری ]
 

دریه ی عشق

  deryeye eshgh

من دریه ی عشقت مونم که بی جهازم ری اووم

men deryeye eshghet monom ke boy jahazom ri ovom

نشهسمه سینه ی جهاز پک سر زامم نه خووم

neshahsome siney jahaz pak sare zamom na khovom

وختی غناهشت ایکنی موج ایزنی من برد جهاز

vakhti ghonahesht ikoni movj izani men borde jahaz 

دل بیقرارم ایکنی نونی که مو بی تو طووم

del bighararom ikoni noni ke mo bi to tovom 

سینه ی موجه ایشکنه جهازی که ناخداش مونم

sineye movja ishkane jahazi ke nakhodash monom

یاکو جهاز عشقمه ٬باش یه عمری و دووم

yako jahaze eshghome bash ye omri va dovom

دریه ی تنه ول نیکنم و جهاز خم بر نیخرم 

deryey tena vel nikonom va jahaze khom bor nikharom

بی تو و بی موج و جهاز نه خشه روزم نه شووم

bi to vo bi movjo jahaz na khashe rozom na shovom

طیفونی و ذلیلووه دریه ی عشقت چه کنم؟

tifoni vo zeleylove deryeye eshghet che konom

ماوین سینه و تفر صب تا پسین گی ولووم

maveyne sineh vo tafar sob ta pasingey velovom

جون مو و بیس* جهاز اسیر دهس هوای تنن

 joone mo vo bise jahaz asire dahs havoy tenen 

اه که خوارش نکنی خنده نیایه ری لووم

a ke khovaresh nakoni khandah niyaye ri lovom

جهازمه استان نیبرم دیندی تو پک هیت ایکنم

jahazoma estan nibarom dindey to pak heyt ikonom

نشهسمه پشت سکون تا نرسم وت و رووم

neshahsome poshte sokon ta narasom vat va rovom

 

............................ برگردان

دریای عشق

این منم که در دریای عشقت با لنجم روی آب هستم

نشسته ام جلوی لنج وهمش نگهبانی میدهم و خواب نیستم

وقتی که طغیان میکنی و موجهایت را به بدنه لنج می کوبی

دل بیقرارم میکنی و نمیدانی که من بی تو چطورم

سینه ی موج را میشکند لنجی که ناخدایش من هستم

این لنج عشق منه و عمریست که با آن می دوم

دریای تو را رها نمیکنم و از لنج خودم هم جدا نمیشوم

بدون تو وبدون موج ولنج روزو شبم خوش نیست

طوفانی و خشمگین است دریای عشقت چه کنم؟

بین سینه و تفر(قسمت جلو تا عقب لنج)صبح تا عصر در حال رفت و آمدم

جان من و اسکلت اصلی لنج در دست هوای تو اسیرند

اگر هوایت را صاف نکنی روی لبهایم خنده نمی نشیند

لنجم را روبه عقب نمیبرم و دنبال تو می آیم

پشت فرمان نشسته ام و تا به تو نرسم در حرکتم

 

* بیس (  beys) :شالوده و ستون اصلی لنج است که ساختمان لنج را بر آن بنا میکنند. این الوار قطر بسیار بزرگی دارد و پایین ترین قسمت لنج است بطوری که فقط وقتی آب دریا جزر میشود و لنج روی ماسه های ساحل میخوابد می شود آن را دید. 

[ شنبه 17 دی1390 ] [ 15:42 ] [ جهانگیر اژدری ]

گروه آمین از ۱۴ آبان تمرینات نمایش کمدی" رفیق صادراتی " را به نویسندگی حسین زارعی و کارگردانی سعید بهمرد آغاز کرد. در این نمایش هنرمندانی چون جهانگیر اژدری ٬مهدی عباسی ٬ مهدی حاجی زاده٬ امین پارساییان٬ اسماعیل قاسم زاده٬ و خانم ها مونا حسینی و سیمین شهابی به ترتیب در نقش های پیاز٬آلو٬بادمجان٬خیار گرگو٬موز و هلو و دختر موز نقش آفرینی می کنند.گفتنی است داستان این نمایش که خود را برای اجرای عموم در بهمن ماه آماده می کند در مورد انبار میوه ایی و تره بار است که یک شب با آمدن هلوی صادراتی به انبار  بین میوه ها اتفاقاتی می افتد که بسیار دیدنی و شنیدنی است.

در این کار خانم شهابی علاوه بر بازی کار منشی صحنه را هم بر عهده دارد.

[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 15:37 ] [ جهانگیر اژدری ]

یکی از دوستان بعد از اینکه منو با چهره جدیدم دید "به تازگی سبیل گذاشتم" این مصرع رو برام فرستاد" از طرح سبیل تو خوشم می آید" و گفت تکمیلش کن که منم بلافاصله به یک رباعی تبدیلش کردم و براش فرستادم.

از مردم ایل تو خوشم می آید

از فکر اصیل تو خوشم می آید

هر چند که خنده دار است ولی باور کن

از طرح سبیل تو خوشم می آید

[ پنجشنبه 3 آذر1390 ] [ 9:27 ] [ جهانگیر اژدری ]

سمفونی مردگان رمان موفق عباس معروفی است که در سال ۲۰۰۱ برنده جایزه بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سورکامپ شده است.چند روز پیش این رمان را خواندم و دوست دارم در موردش چند خطی بنویسم.

در سمفونی مردگان با داستانی مواجه میشویم با چند زاویه ی دید که از زبان شخصیت های داستان تعریف می شود.سمفونی مردگان در شروع بخاطر بازی زبانی و بخصوص تغییر زبان روایتی از دانای کل به شخصیت های داستان ابتدا مرا درگیر کرد و برایم بسیار سنگین بود تا اینکه در بخش دوم رمان نثر رمان برایم مشخص شد و مجبورم کرد که هر چه زودتر خودم را به پایان رمان برسانم.در این رمان زیباترین لحظه یا سکانسی که علاوه بر کلیت رمان بسیار نظرم را جلب کرد لحظه های دلدادگی آیدین به سورمه است که در زیرزمین کلیسا اتفاق می افتد و زیباترین دیالوگ هایی که امکان دارد بین دو معشوق رد و بدل شود در آنجا گفته می شود.در این رمان لحظه های بسیار زیبایی توسط عباس معروفی خلق شده اند و زیباتر از آن اینکه در قسمتهای پایانی رمان تازه متوجه شدم که همه ی این داستانها دارد از زبان چند شخصیت اصلی رمان و هر یک با زاویه ی دید خودش تعریف می شود.

داستان کلی رمان در مورد پسر هنرمندی است بنام آیدین که در یک خانواده ی سنتی و عام با تمام آرزوها و استعدادی که دارد هلاک می شود.آیدین شاعر است و عاشق درس خواندن در دانشگاه تهران. استادش آقای دلخون به او می آموزد که چگونه شعر بگوید و هرگز خودش را درگیر مکر زنان نکند.اما پدر آیدین یک کاسب است و تمام فکر و ذکرش پول است.اورهان برادر کوچکتر اوبا پدر همدست است و وقتی با اسرار آیدین جهت شعر گفتن و ادامه تحصیل مواجه می شود اتاق آیدین را با تمام کتابها و دفاتر شعرش آتش میزند و این اتفاق باعث می شود که آیدین از خانه پدر برود.با توطئه ی پدر آیدین و ایاز پاسبان استاد دلخون را اعدام می کنند و آیدین مجبور می شود که برای امرار معاش و ادامه زندگی به کارگری در یک کارخانه ی چوب بری مشغول شود.صاحب کارخانه مردی ارمنی است بنام گالوست٬متاسفانه پس از مدتی دوباره با توطئه پدر و ایاز پاسبان آیدین مجبور می شود که کارخانه آقای گالوست را نیز ترک کند اما آقای گالوست به او کمک می کند تا در زیر زمین کلیسای ارامنه پنهان شود.آیدین به مدت ۴ سال در آن زیر زمین زندگی می کند و با چوب قاب عکس می سازد او ساخت قاب عکس را از استاد دلخون یاد گرفته است.در آخرین روزهای سال چهارم آیدین عاشق سورملینا(سورمه) برادر زاده ی آقای گالوست می شود چون در این ۴ سال سورملینا تنها کسی بوده که از دریچه ی سقف زیر زمین برایش آب و غذا می آورده و گاهی هم روزنامه٬اما حالا دیگر به خودش جرات داده و وارد زیر زمین شده و خیلی هم به آیدین علاقه مند شده٬در آخرین روزنامه ای که سورملینا برای آیدین می آورد او با خبر مرگ خواهرش آیدا که در آبادان خودسوزی کرده مواجه می شود(زیباترین بخش رمان و بهترین دیالوگ ها بین این دو در این قسمت رمان اتفاق می افتد).آیدین و سورملینا با هم ازدواج می کنند و پس از مدتی سورملینا می میرد و آیدین با مرگ سورملینا و داغ خواهرش دیوانه می شود٬پدر و مادر نیز می میرند و اورهان هم زنش را طلاق می دهد و خودش می میرد.حالا آیدین دیوانه است و همه ی دارییهایشان بین اقوام تقسیم می شود.

جزییات بیشتری در رمان هست که از حوصله ی تعریف کردن من خارج است والبته نباید هم کل داستان را لو بدهم و دوست دارم خودتان زحمت بکشید و رمان را بخوانید و مثل من لذت ببرید.البته خودم هم باید یک بار دیگر رمان را بخوانم تا از چیزهایی که نتوانسته ام لذت ببرم بتوانم لذت ببرم.صحنه هایی در این رمان هست که در هیچ فیلم و نمایشی نظیرشان را تا به حال ندیده ام.

برخی از شخصیت های رمان:

اورهان اورخانی(برادر آیدین)- آیدا (خواهرآیدین)-جابر اورخانی(پدرآیدین)- سهراب(خواهر زاده آیدین)- مهندس انوشیروان آبادانی(شوهر آیدا)- مارتا گدا- عمو صابر-ایاز پاسبان- آقای لرد- اسمایول- جمشید دیلاق- استاد ناصر دلخون- خانم فروزان- گالوست میرزاییان - موسیو سورن - سورملینا و خیلی های دیگر که باید خودتون باهاشون آشنا بشید.

فدای مهربونی هاتون

[ سه شنبه 10 آبان1390 ] [ 16:19 ] [ جهانگیر اژدری ]
جناب آقای مهندس کاظم بیروتی

با امید اثبات شایستگی نسل جوان فرهیخته انتصاب جنابعالی را بعنوان شهردار بندر عزیزمان گناوه صمیمانه تبریک می گوییم.

[ چهارشنبه 4 آبان1390 ] [ 14:7 ] [ جهانگیر اژدری ]

امسال نیز برای دومین سال پیاپی تئاتر گناوه به مرحله ی منطقه ای جشنواره تئاتر فجر راه یافت و امیدواریم که دوستانمان از مرحله ی منطقه ای نیز به کشوری صعود کنند. بدینوسیله موفقیت هنرمندان گروه تئاتر سایه گناوه در جشنواره فجر استان بوشهر و راهیابی به مرحله منطقه ایی"جزیره قشم" را به هنرمندان گروه سایه و جامعه هنری گناوه تبریک می گویم.

عوامل گروه سایه: کارگردان مصطفی محمد نژاد ونویسندگان محمد ابراهیم زاده مطلق وسید محمد موسوی ٬بازیگران نواب موسوی ٬حسن شهابی ٬سید محمد موسوی ٬رضامکوندی٬ مریم ابراهیم زاده مطلق ومریم رستمی

هیئت داوران بیست وسومین جشنواره تئاتر استان بوشهر آراء خود را به شرح ذیل اعلام کردند:

طراحی پوستر:

لوح تقدیر و مبلغ ۲میلیون ریال به طراح پوستر و برشور نمایش متولد۱۳۶۱: مسعود ماهینی از نمایش متولد۱۳۶۱

طراحی گریم:

لوح تقدیر و مبلغ ۲میلیون ریال به طراح گریم نمایش آن شب اتفاق افتاد: فاطمه بحریاری

طراحی نور:

لوح تقدیر و مبلغ ۲میلیون ریال به طراح نور نمایش سرنوشت نت آخر: کاظم ارجمند نیا

موسیقی:

نفراول: تندیس+دیپلم افتخار+مبلغ۲میلیون ریال جایزه نقدی به حسین لاله رخ از نمایش دلیله

نفر دوم: لوح تقدیر + مبلع ۵/۱ ریال به نوازتده موسیقی متن نمایش مروا

نفر سوم:لوح تقدیر + مبلغ ۱میلیون ریال به محمد موسوی آهنگساز نمایش خشکسالی و دروغ

طراحی لباس:

نفر اول:تندیس+دیپلم افتخار+ مبلغ۲میلیون ریال به طراح لیاس نمایش هنگامه ای که آسمان شکافت

نفر دوم:لوح تقدیر+ مبلغ ۵/۱میلیون ریال به طراح لباس تاریخ مستطاب آشپزی

نفر سوم:لوح تقدیر+مبلغ۱میلیون ریال به طراح لباس نمایش دلیله

طراحی صحنه:

نفر اول:تندیس+دیپلم افتخار+مبلغ۵/۲میلیون ریال به مصطفی محمد نژاد طراح صحنه نمایش واحد طبقه ۴

نفر دوم: لوح تقدیر+مبلغ ۲میلیون ریال به طراح صحنه نمایش خشکسالی و دروغ

نفرسوم:لوح تقدیر+مبلغ۵/۱ریال به طراح صحنه نمایش شاه لیر

متن(نویسندگی):

نفر اول:تندیس+دیپلم افتخار+مبلغ۳میلیون ریال به نویسنده نمایش واحد طبقه ۴  محمدموسوی و محمدابراهیم زاده

نفر دوم:لوح تقدیر+مبلغ۲میلیون ریال به نویسنده نمایش مروا غلامرضا احمدی

نفرسوم: لوح تقدیر و مبلغ ۱میلیون ریال به نویسنده نمایش تاریخ مستطاب آشپزی ابوذر مختارزاده

بازیگری زن:

نفر اول:تندیس+دیپلم افتخار+ مبلغ ۳میلیون ریال به خانم  آذین خیر بازیگر نمایش خشکسالی و دروغ

نفردوم بصورت مشترک:لوح تقدیر و مبلغ۵/۲میلیون ریال به لیلا دمان بازیگر نمایش مروا و ماندانا احمدی بازیگر نمایش متولد۱۳۶۱

نفرسوم بصورت مشترک:لوح تقدیر و مبلغ۲میلیون ریال مریم ابراهیم زاده بازیگر نمایش  واحد طبقه ۴ و سپیده حجامی بازیگر  نمایش خشکسالی و دروغ

بازیگری مرد:

نفر اول:تندیس+دیپلم افتخار ومبلغ۳میلیون ریال به عباس بارونی

نفر دوم بصورت مشترک:لوح تقدیر و مبلغ۵/۲میلیون ریال به احمد قربانی و شاهین طرفی

نفرسوم بصورت مشترک:لوح تقدیر و مبلغ۲میلیون ریال به فضل الله عمرانی و اسماعیل احمدی و قحطبه فخرایی

بازیگر ویژه:لوح تقدیر و جایزه نقدی:محمدعلی محب زاده

کارگردان:

نفر اول:تندیس+دیپلم افتخارو مبلغ ۴میلیون ریال به اسماعیل ملاح جوان در نمایش خشکسالی و دروغ

نفر دوم:لوح تقدیر و مبلغ۳میلیون ریال به مصطفی محمدنژاد در نمایش واحد طبقه۴

نفرسوم:لوح تقدیر و مبلغ ۲میلیون ریال به غلامرضا احمدی در نمایش مروا

آثار برگزیده به جشنواره منطقه ای:

۱-خشکسالی و دروغ

۲- واحد طبقه ۴

[ چهارشنبه 4 آبان1390 ] [ 14:4 ] [ جهانگیر اژدری ]

باز هم سلام

اومدم که فقط بگم چرا تو این مدت نبودم و کی میام.

دوستان عزیز در پست قبل خیلی به من لطف داشتن و از همه سپاسگزارم.

اما من از ۱۳ مهر مجدد راهی لوکیشن شدم برای ادامه ی تصویربرداری سریال "جمعه و شنبه" که متاسفانه روز هفدهم بیماریم شدید شد و آقای جهانشیر محمودی همبازی عزیزم منو به برازجان آورد پیش متخصص و دکتر گفت که باید عمل بشم. جهانشیر هرچه اسرار کرد همونجا عمل بشم قبول نکردم و راهی گناوه شدم.۱۹ مهر عمل کردم و تا امروز ۲۵ مهر خونه خوابیده بودم که حوصله م سر رفت و اومدم شرکت٬هم برای اینکه روحیه م عوض بشه و هم اینکه کارهای عقب افتاده م رو انجام بدم٬خدا رو شکر کمی بهترم و عصر با دوستای هنرمندم میرم بوشهر که اجرای نمایش"واحد طبقه ی چهارم" کار آقای محمد نژاد رو تو جشنواره فجر استان ببینم.خب معلوم نیست کی حالم خوب خوب بشه و بیام سر کار و البته اول باید برم تصویر برداری رو تموم کنم.پس تا همه چی دوباره به روال طبیعی برگرده و بیام خدا نگهدار

[ دوشنبه 25 مهر1390 ] [ 12:56 ] [ جهانگیر اژدری ]

سلام

یه بزرگی میگه:هر وقت که تولدم میشه نمیدونم یه سال به عمرم اضاف میشه یا یه سال ازش کم میشه.

آره ۳۰ سالگی منم از راه رسید و معلوم نیست که کجا باید دنبالش بگردم.خوشبختانه یا متاسفانه این روزها در گیر یک سریال چند قسمتی طنز هستم که احتمالا برای شبکه ی استانی بوشهر باشه. تو این مجموعه من و دوست هنرمند عزیزم حسن غلامی باهم همبازی هستیم.البته دوستان دیگری چون محمد رحیمی و فرانک بلورزاده هم حضور دارند.بخاطر همین ممکنه یه مدت از دنیای مجازی دور باشم.اما متاسفانه بخاطر شرایط کاری هنوز معلق هستم بین بودن یا نبودن در این مجموعه!!!!!! چون مدت تصویر برداری کار حدود ۳ ماه پیش بینی شده و شرکتی که در آن مشغول کارم چنین مرخصی بهم نمیده و اینجا ۲ راه بیشتر ندارم یا باید کارمو از دست بدم یا موقعیت هنریم رو........ به هر حال زندگی من پر بوده از این دوراهی ها و خیلی تو فکرش نیستم.الان برازجان هستم و قراره با گروه بریم سر اولین لوکیشن که روستای تنگ فاریاب از توابع برازجان است.هنوز هم میگم حضورم بستگی به این داره که شرکتی که در آن مشغول کارم با مرخصیم موافقت بکنه یا نه؟ فعلا یه مرخصی یه هفته ای گرفتم تا بعد خدا میدونه...

راستی نویسنده و کارگردان این مجموعه شاکر شکیبا است.

اما ۳۰ سالگی از راه ر سیده و سه شنبه ۲۹ شهریور باید سن جدیدم رو تجربه کنم حالا خونه باشم یا تنگ فاریاب سر صحنه این رو نمیدونم.........

به هر حال پیر شدیم رفت...............

خوش باشید و شاد

.................................................................. قسمت دوم

سلام مجدد به همه ی دوستانی که در این مدت بهم سر زدند و لطف کردند کامنت گذاشتند.من شرمنده همه هستم که نتونستم جواب کامنت هاشون رو بدم الان هم که این مطلب رو مینویسم یه جورایی دارم از وقت سو استفاده میکنم اما قول میدم که بزودی به همه ی عزیزان سر بزنم. بله بالاخره تولد ۳۰ سالگی من در روستای تنگ فاریاب بدون هیچ جشنی گذشت و شرکت هم بهم مرخصی داد تا در این سریال در کنار دوستان هنرمندی چون مرتضی فیروزی.فرانک بلور زاده.محمد رحیمی .محمد رضا فیاض فر.جهانشیر محمودی.فیروزه عبدالهی. احمد قربانی. و دیگر عوامل مهربان گروه باشم.۱۲ روز گذشت و من یه مرخصی کوچولو اومدم گناوه و دارم بر می گردم سر صحنه و احتمالا یک هفته دیگه بیشتر کار نداشته باشم.برگشتم حتما به همه سر میزنم

داداشتون رو ببخشید

[ یکشنبه 27 شهریور1390 ] [ 19:4 ] [ جهانگیر اژدری ]

با خبر شدم که یکی از بانوان شاعر و نویسنده ی موفق انجمن ادبی شهرم گناوه سرکار خانم زهره سعد زاده نویسنده ی رمان موفق "زن کولی قریب" در سال ۱۳۸۵به تازگی وبلاگی راه اندازی نموده اند.بدینوسیله از شما دوستان هنرمند و همشهری که دوست دارید با نوشته های ایشان آشنا شوید دعوت میکنم به وبلاگ"کلمات خاموش من" مراجعه کنید.                 http://setare936.persianblog.ir

و در اینجا بخوانید شعر خودم را:

گناه متروک

لای آواز گناهی متروک

پیکرم را دیدم

و دلم خالی شد

روی سجاده ای از مهر خیال

رکعتی عشق به جا آوردم

تا دلم پر شود از مرگ صدا

سر بر آورد زمین

تو ماهی!

پس چه شد بهر چه خورشید شدی؟

ترس من کلبه ی خاموش فقیری است

که در عطر علف

از سراپای وجود مگسی بیزار است

چقدر زخم به قیچی بدهم؟

تار و پود دل من بیمار است

تکه ی کاغذی از خون٬سیر

عشق یک کاغذ خونی٬تیر

تن ماهی به کمی پولک خالی قانع

و دلش برش چشمی است سیاه

که به اندازه ی چاک برش شمشیر است

دست در دست خودم می نهم و باد

میان من و توست

کوچه امروز بدون من و تو

باد را تجربه ای دیگر کرد

دوست شاید بشوند

شاید این تجربه سنگین بشود

مهرم از کوچه رود

دل این کوچه که از سنگ نبود

من خودم سنگ پرانی کردم

شاید امروز که باد آمده است

من دگر پاک شوم از نظر

                        سنگ

                                 درخت      

                                           باد

                                                 هوا

                                                         رنگ

و خدا می داند

چه قدر مرغ

که از بام پراندم با سنگ

 

 جهانگیر اژدری ۳۱ مرداد۱۳۸۶

[ سه شنبه 8 شهریور1390 ] [ 11:35 ] [ جهانگیر اژدری ]

سلام خیلی وقته که دوست دارم یکی از شعرهای محلیم رو آپ کنم اما متاسفانه از حوصله م خارجه چون هم ۲۴ بیته و هم باید با ترجمه فارسی باشه!ولی خب به هر حال یه روز میذارمش تو وب.

اما امروز دوست دارم درباره ی یه رمان خوب یه چیزهایی بنویسم.رمانی که ممکنه خیلی هاتون خونده باشیدش یا اگر نخوندیدش سعی کنید بخونیدش.تو همین ماه گذشته شروع کردم به خواندن رمان (مدار صفر درجه) از احمد محمود که دیروز تمومش کردم آخه خیلی زیاد بود ۳ جلد بود و ۱۷۸۲ صفحه/قبل از این رمان (درخت انجیر معابد ) رو هم از همین نویسنده خونده بودم که اونم خیلی کار زیباییه اما همه میگن رمان همسایه های احمد محمود بهترین کارشه که من متاسفانه هنوز نخوندمش.احمد محمود نویسنده ی بسیار بزرگی بوده که قلمش منحصر به فرده و داستانهاش همه رئال هستن.در این مدار صفر درجه با شخصیت های بسیار جالبی آدم رو روبرو میکنه و یکی دیگر از خصوصیات کارهای احمد محمود اینه که رمان هاش مثل فیلمنامه هستند و براحتی میشه اونها رو ساخت چون هم سکانس بندی هستند و هم دکوپاژ شده و دیالوگتیک/بگذریم در این رمان شخصیتی بسیار پر جنب و جوش و صادق هست بنام باران که آدم رو مجبور میکنه رمان رو بدون هیچ خستگی تا آخر بخونه/من در مدتی که این رمان رو میخوندم به دو چیز شک کردم یکی اینکه چرا تا صفحه ی تقریبا ۱۵۰۰ به بعد وبا گذشت یک دوره ی چند ماهه در داستان رمان خبری از ماه محرم و ماه رمضان نبود با وجود اینکه این رمان بخصوص در بحث مذهبی و و مبارزات رژیمی خیلی پر رنگه؟ در همین فکر بودم که در بخش ۱۰ یا بخش پایانی رمان دقیقن به نقد خودم رسیدم و جاهایی که نوذر مشروب میخورد و بهش میگفتن چرا تو ماه رمضون مشروب میخوری؟ و جایی که نوذر می پرسه اربعین کی یه؟ و بهش میگن تو که مشروب میخوری برات چه فرقی میکنه؟ و نوذر میگه: بخاطر این می پرسم که میخوام روز اربعین برم تظاهرات ضد رژیم شاه........

در این رمان بارها نیز نام گناوه آورده شده اونهم بخاطر مسئله ی اقتصادی و تجارت شهروز پسر عموی باران اما پرداخت آگاهانه ای به جزئیات نشده و به احتمال زیاد نویسنده اطلاعات بیشتری نداشته/حتی در بخشی از داستان به گلوگاه(پاسگاه) نیز اشاره میشه که اونهم از زبان شهروز نقل میشه که از دست گلوگاه فرار کرده اما خیلی سطحیه .به هر حال این رمان با همه ی قدرتش و بعد زمانی یک ساله یا بیشتر که اتفاق میفته علیرغم مبارزات مذهبی مردم به این دو ماهی که گفتم یعنی محرم و رمضان پرداخت کاملی نداره.

شخصیت شناسی رمان:

باران: شخصیت اصلی داستان است که شاگرد آرایشگر میشود و خیلی زود استاد می شود/یک انسان صادق و بیچاره و دوست داشتنی که عاشق مائده است و نقش زیادی در انتقال اعلامیه های ضد رژیم دارد

خاور : مادر باران که زنیست بسیار داغدیده و همیشه ی خدا نگران باران است و اغلب در خانه کنار بی بی است

بی بی : پیر زنی است غر غرو که خیلی هم هوش و حواس ندارد

بلقیس: خواهر باران و همسر نوذر که بسیار ساده و سنتی است

نوذر: شوهر خواهر باران و همسر بلقیس که بعد از ۱۵ سال بچه دار میشود و در اوج داستان می میرد و عاشق رادیو بی بی سی است و مرتب مشروب می خورد و بسیار محافظه کار و بقول خودش بهترین عریضه نویس است.

مائده: عشق باران و یک مبارز واقعی که با پدر و مادرش مستاجر خانه ی باران میشود یعنی برزو اتاق خودش را به آنها اجاره میدهد

یارولی نمد مال زاده: آرایشگری است که باران را نزد خودش می برد برای کار/انسانی دو رو و جاسوس که منفور ترین شخصیت داستان است/بسیار چاپلوس و آبزیر کاه و موافق سر سخت رژیم که از راه قاچاق مواد مخدر ثروتمند میشود و عاقبت معتاد میشود و بالاخره با فلاکت از شهر میرورد

برزو: برادر بزرگتر باران که پاچه خوار دلاور است و معتاد میشود و دزدی هم توی خونش است حتی آخر داستان که انقلاب میشود برزو به گرفتن پول زور از مردم ادامه میدهد

براتعلی: عکاس شهر و یک انسان مبارز و سیاسی است

حاج آقا عطار:انسانی خوب و متدین و از مبارزین سیاسی است

حقیقتن شخصیت های جذاب تری چون(مبارک/عمو فیروز/اسد موتوری/گمرکچی/کتایون/رستمعلی/آراسته بانو/آذر/صمد صراف/کندرو/آقای سیف پور/و خیلی های دیگر هم در رمان هستن که دیگه دوست ندارم بیشتر توضیح بدم و لوشون بدم و دوست دارم خودتون برید رمان رو بخونید وباهاشون آشنا بشید یا مثل من باهاشون زندگی کنید.

 

من باران را خیلی دوست دارم چون خوب تونستم درکش کنم و بهتون توصیه میکنم این رمان رو بخونید.البته خیلی رمان هست که قبلن خوندم و دوست دارم شما هم بخونید ولی خب این تازه تر بود گفتم درموردش بنویسم.از امروز میخوام (سمفونی مردگان ) و بعد(پیکر فرهاد) رو از عباس معروفی بخونم.

[ سه شنبه 1 شهریور1390 ] [ 15:41 ] [ جهانگیر اژدری ]

دیشب پانزدهم رمضان بود(در اصطلاح محلی نیمه ی برات) و وقتی چند تا بچه دم در خونه مون زدند و صدای "گِرِی گُشو" گفتنشون به گوشم خورد تازه متوجه شدم که امشب شب گری گشو هست اما متاسفانه زیر دوش بودم و کسی خونه نبود تا رفتم در رو باز کنم بچه ها رفته بودن.

بله گری گشو یا (گره گشا) سنتی قدیمی بود که در این سالهای صنعتی دیگه کم کم داره فراموش میشه٬یادش بخیر اون وقتا که بچه بودم حتا تا ۱۵ سالگی رو یادم میاد که هر سال شب نیمه ی ماه رمضان بعد از افطار با بچه ها جمع میشدیم و می رفتیم تو کوچه ها دنبال "گری گشو"٬ هر کدوم یک کیسه فریزری داشتیم و می رفتیم در خونه ها و تا آخر شب با کیسه ی پر از آجیل اونم خیلی مختلف و قاتی پاتی بر می گشتیم خونه و تا چند روز برای خودمون حال می کردیم.تو مراسم گری گشو وقتی میزدیم دم در خونه ها یه شعری با هم میخوندیم و میگفتیم

گری گشو دسته بشو بی اوه جو

 گره گشا دست هایت را با آب جو بشور 

و اگر صاحب خونه در رو باز میکرد و بهمون آجیل یا میوه میداد می گفتیم

حونه ی گچی پر همه چی          خانه ی گچی پر از همه چیز

و اگر صاحبخانه در را باز نمی کرد یا باز میکرد و چیزی نمیداد می گفتیم

حونه ی گدا هیچی ندا           خانه ی گدا هیچ چیزی نداد

و شروع می کردیم به خواندن گری گشو و راه می افتادیم به سمت خونه ی بعدی.

یاد اون آداب و رسوم واقعا به خیر٬خیلی وقته دیگه خبری از این آیین ها نیست و من دیشب خیلی خوشحال شدم وقتی یه زره صدای گری گشو رو شنیدم .

حالا یه خاطره از گری گشو:

یه شب وقتی دیگه حسابی کیسه ام پر از آجیل شده بود و هی بچه ها میگفتن بسه بیا دیگه بریم میگفتم نه بزارید یه خونه ی دیگه هم بریم٬هیشکه باهام نیومد و همه گفتن در این خونه نرو ولی من رفتم و در زدم٬در باز شد و یه آقا پسر هم سن و سال خودم اومد دم در و یه کاسه آجیل خالی کرد تو کیسه م٬اون وقت ها کوچه ها روشنایی نداشت ٬رفتم طرف بچه ها و باهم رفتیم درب یه خونه که چراغ داشت نشستیم روی سکوی سیمانی درب حیاط و به آجیل ها نگاه می کردیم که ببینیم آجیل های کی بهتره و پسته و فندقش بیشتره؟ همین که کیسه مو باز کردم دیدم پر از پشکل بزه و بچه ها زدند زیر خنده و گفتن ما که گفتیم نرو در اون خونه!!!!!!!! و من متوجه شدم خونه آخری بهم پشکل دادن و بعد فهمیدم بچه ها هم قبل از من این بلا سرشون اومده بوده٬ پس برای انتقام بچه ها رو تحریک کردم و رفتیم کلی در خونه ی یارو رو با سنگ زدیم و فرار کردیم٬اومدم خونه آجیل ها رو ریختم تو سینی و پشکل ها رو جدا کردم.البته امیدوارم حالتون بد نشه ولی میدونین از کجا فهمیدم پشکل تو کیسمه؟ من همیشه شکمو بودم و وقتی یه مشت آجیل گذاشتم تو دهنم فهمیدم و یواشکی تفشون کردم که بچه ها نفهمن٬بعد بهشون گفتم و رفتیم در خونه ی یارو رو ناکار کردیم.خب دیگه همه جور آدم پیدا میشه تازه بعضی وقتها دم بعضی از خونه ها یکی از بچه های صاحبخونه می رفت بالای دیوار و رو مون آب هم می ریخت ولی خب خیلی ها هم واقعا خوب بودن و دست و دل باز.

[ سه شنبه 25 مرداد1390 ] [ 15:43 ] [ جهانگیر اژدری ]

ســــــالِ نوگــــوت وَ پارِت خَش تَر

sale noogoot va paret khashtar

روزَه روز هِـــی روزِگـــارِت خَش تَر

rooza rooz hey roozegaret khashtar

شُو وُ روزِت خَشِه خَش بو اُمسال

shou vo roozet khashe khash boo omsal

تاوِســــونِت وَ بَهــــــــارِت خَش تَر

tavesoonet va baharet khashtar

سال جدیدت از سال گذشته ات خوشتر باشد

روز به روز هی روزگارت خوشتر باشد

شب و روزت خوشِ خوش باشد امسال

تابستانت از بهارت خوشتر باشد

.................................................................

باورم نیبو تی یی تو کسی غیره مو ببینه

bavarom niboo tiyey to kasi gheyra mo bebine

باورم نیبو که لارت بره تی یک دَ بشینه

bavarom niboo ke laret bere tey yak da beshine

زلفل صافو قشنگوت٬پل پیچ پیچو بلندوت

zolfale safoo ghashangoot pale pichpichoo bolandoot

باورم نیبو دَ اصلا تی یم اینایه نبینه

bavarom niboo da aslan tiyam inaya nabine

باورم نمیشود چشم تو کسی غیر از مرا ببیند

باورم نمیشود که بدنت برود پیش کس دیگری بنشیند

زلف های صاف و قشنگت٬موهای پیچ درپیچ بافته ی بلندت

باورم نمیشود که دیگر اصلا اینها را نبینم 

.............................................................................

قاطر هلنگ هلنگ هلنگ هي اومه تا و خر رسی

ghater holeng holeng holeng hey omah ta va khar rasi

سيش گُ سلام جناب خر اومهمه تیت سی مرخصی

sish go salam jenabe khar omahme teyt si morkhasi

خر گُ ایسو نه وختشه بره یه روز دَ بیو

khar go iso na vakhteshe bera ya rooze da biyoo

خم خُت باید بار بووریم حمال بهزه ما نسی

khom khot bayad baar boovarim hamal bahza ma nesi

قاطر لنگان لنگان هی آمد تا به خر رسید

برایش گفت جناب خر آمده ام پیشت برای مرخصی

خر گفت حالا وقتش نیست برو یک روز دیگر بیا

خودم و خودت باید بار ببریم حمال بهتر از ما نیست

[ سه شنبه 18 مرداد1390 ] [ 14:19 ] [ جهانگیر اژدری ]

دلم سيت مهلی تنگه چب كنم مو؟ 

delom sit mahli tange chob konom mu 

    منش بلوا و جنگه چب كنم مو؟

menesh balva vo jange chob kono mu

دل مو نازک می نون تیری 

dele mo nazeke mey noone tiri 

      دل تو مثل سنگه چب کنم مو؟

  dele to mesle sange chob konom mu 

دلم برایت خیلی تنگ است چه کنم من؟

درونش آشوب و جنگ است چه کنم من؟

دل من مثل نان محلی نازک است

دل تو مثل سنگ است چه کنم من؟

........................................................

کرو مو خُم خین دلم درد دلم نکن تو دَ     

koru mo khom khine delom darda delom nakon to da 

 زنده ی فقط بُی تو خشه نره ولم نکن تو دَ

zendey faghat boy to khashe nara velom nakon to da

اُمرو مو گرده ی مرده یُم که سَرَ زیرِ مِنِ قبر

omroo mo gardey morde yom ke sarazire mene ghabr 

  فاتح نخون بالِی سرم زِرِ گلم نکن تو دَ

fatah nakhoon baley sarom zere gelom nakon to da

یارو من خودم دلم خون است درد به دلم نکن تو دیگر

زندگی فقط با تو خوش است٬نرو! ولم نکن تو دیگر

امروز من مثل مرده ایی هستم که دارند میگذارندش توی قبر

بالای سرم فاتحه نخوان٬زیر خاکم نکن تو دیگر

........................................................

تی یَم وختی که اُفتا مِن تی ییلِت

tiyam vakhti ke ofta men tiyeylet

دلم ایخواس کُنُم یَک سات سِیلِت

delom ikhas konom yak sat seylet

تی ییلته بَهسی وُ دِی ریته او بال

tiyeylta bahsi vo dey rita oobal

مو چِم بی که نَبیدُم بابِ مِیلِت

mo chem bi ke nabidom babe meylet

چشمهایم وقتی که توی چشمهایت افتاد

دلم میخواست یک ساعت نگاهت کنم

چشمهایت را بستی و رویت را برگرداندی

من چه مشکلی داشتم که باب میلت نبودم؟

...........................................................

مو یه رفیقی داشتم اوسو مهلی گند بی

mu ye rafighi dashtom ousu mahli gand bi

 ابزار کارش بیل و منتیل و کلند بی

abzare karesh bil o mantil o kaland bi

باور نیکردم بی ای کارش برسه جی

bavar nikerdom boy ii karesh berase jey

اما پرندوش دیدمش سوار سمند بی

ama parandoosh didomesh soovar samand bi

من یک رفیقی داشتم آنوقت ها خیلی خسیس بود

ابزار کارش بیل و دیلم و کلنگ بود

باور نمی کردم با این کارش به جایی برسد

اما پریشب دیدمش سمند(منظور ماشین است) سوار بود 

.......................................................

تَش وُ نور ایدِرا وَ لارِ اَفتو

tash o noor idera va lare aftu

مُو واویدُمِه عاشق کارِ اَفتو

mo vavidome ashegh kare aftu

ایرُم تِیش اَ وَ عشقِش تَش بگیرُم

irom teysh a va eshghesh tash begirom

مُو ایخُم واوُم هُمسِنگارِ اَفتو

mo ikhom vavum homsengare aftu

آتش و نور در می آید از بدن آفتاب

من شده ام عاشقِ کارِ آفتاب

میروم پیشش حتی اگر از عشقش آتش بگیرم

من میخواهم بشوم همراه آفتاب

 

[ پنجشنبه 30 تیر1390 ] [ 21:36 ] [ جهانگیر اژدری ]

یک سال از راه اندازی وبلاگم گذشت٬آره چند سال پیش تصمیم داشتم وبلاگ راه اندازی کنم و هی امروز و فردا می کردم(البته امکاناتش رو نداشتم) تا اینکه بالاخره سال گذشته اونم به لطف آقای عبدالرضادشتی زاده مدیر شرکت برنج دانیال و با کمک دوست خوبم آقا بهروز ملاح تونستم این وب رو راه بندازم٬یادش به خیر شب های اول تا ساعت ۴ صبح می نشستم و مطلب مینوشتم و رفته رفته و مشغله کاری بهم فشار آورد به حدی که دیگه دیر به دیر آپ می کنم و این روند برام عادی شده٬خیلی شعر و مطلب دارم اما متاسفانه وقت نمیشه آپ کنم.امیدوارم بزودی مثل گذشته کم دغدغه و کم مشغله بشم و بتونم به کارهای هنریم بیشتر برسم.

 فدای مهربونیاتون

[ سه شنبه 28 تیر1390 ] [ 14:20 ] [ جهانگیر اژدری ]

روز شنبه ۲۵ تیر پس از مراسم خاکسپاری یکی از بستگانم ساعت ۲۰ به طرف برازجان حرکت کردم و ساعت ۲۱ رسیدم پیش محمد رحیمی هنرمند طنزکار رادیو و تلویزیون و به اتفاق رفتیم روستای کره بند برای اجرای برنامه٬ برای اولین بار بود که به کره بند می رفتم ٬روستای باصفایی است و مردم مهربانی دارد.تو این مدت خیلی پیشنهاد برای اجرای طنز داشتم که جواب رد می دادم چون متاسفانه روحیه ام خیلی خراب شده و حسابی بد آوردم ولی بالاخره به لطف و اسرار دوستان عزیزم محمد رحیمی و حسن غلامی بالاخره تغییر روحیه دادم و دوباره رفتم روی سن٬باور کنید هیچ کاری سخت تر و لذت بخش تر از خنداندن مردم نیست ولی حیف که چند ساله خودم داغونم و با این وجود تمام تلاشمو برای خندوندن مردم انجام میدم.اون شب در جمع اهالی صاف و صادق روستای کره بند ساعت ۲۲ مراسم رو با محمد شروع کردیم و ساعت ۲۴ هم حسن غلامی بعد از اجرای برنامه زنده تلویزیونی شونشینی بهمون ملحق شد و افتخار داد اهالی کره بند رو تا ساعت ۱:۳۰ بامداد خندوند٬اون شب خیلی از پیرمرد ها میگفتن سابقه نداشته ما تا این موقع شب بیدار بمونیم و من و دوستان هنرمندم لذت می بردیم از اینکه مردم در جشن تولد آقا امام زمان ع شاد بودند و خندیدند و مهمتر اینکه از کارمان راضی بودند٬راستی تو این جشن بچه های روستا هم نمایش اجرا کردند که استعداد های خوبی بودند بخصوص آقای ابوالقاسم تماری که خیلی هم طرفدار داشت و امیدوارم بتونن بزودی به موفقیت های بیشتری دست پیدا کنند.راستی بعد از مراسم ما رو بردند خونه ی یه آقای مهربان که بنده ی خدا برای شام خیلی زحمت کشیده بود و حسابی بهمون رسید.از اینجا از همه ی اهالی باصفا و صمیمی کره بند تشکر می کنم بویژه آقای جوکار و دوستانش که برای برگزاری مراسم خیلی زحمت کشیدند.

شاد باشید و پیروز

[ دوشنبه 27 تیر1390 ] [ 21:7 ] [ جهانگیر اژدری ]
                                                 دریا

دريا برای ماهی ها شور نيست

مائيم كه شورش را در آورده ايم

خوش به حال ماهی ها

خیلی وقت است که آب از سرشان گذشته است

در

یا

در

دریا

کف می کنند موجها

حرف های مانده در گلوی ماهی ها

عادت کرده اند موج بشنوند

مساحت  ساحل ها

جزر می شوند ماهی ها

مد می شوند ماهی ها

در ...

یا

در

دریا

[ چهارشنبه 22 تیر1390 ] [ 12:45 ] [ جهانگیر اژدری ]

نوشتن از مرگ هنرمند سخت است٬براي هنرمند دردي بالا تر از اين نيست كه همكارش يا عضوي از خانواده بزرگ هنر و ادبيات را از دست بدهد.آري درست است كه من سعادت دوستي با مرحوم استاد حاج علي مرادي را نداشتم اما از سالها پيش كه با حسين زارعي آشنا شدم شعر كلاخا را برايم خواند و هروقت باهم باشيم امكان ندارد اين چند بيت از منظومه بزرگ كلاخا را زمزمه نكنيم.البته حسين بيشتر از من حفظه چون اصالتا بچه ي اون دياره ولي من فقط اين چند بيت رو حفظم

کلاخا یاد مهدو یاد مهدو   به یاد دولت آزاد مهدو

سی کروونی سرت بال بالک ها کو   ز مهدو فری هم تا شالک هاکو

تو شی فاطو بگو حال دل مو     بگو از کار سخت و مشکل مو

مو از وحتی بوات اش وعده دتسم   که فاطو نی خوتن یک شو  نختسم

البته منظومه رو کامل خوندم ولی حضور ذهن ندارم و اگر هم در این چند بیت چیزی را اشتباه نوشتم از اهالی ادبیات معذرت میخوام به هر حال من اینطوری حفظ کردم و گاهی زمزمه میکنم.

دریغا تازه واوی درد وداغل      خزون زه مِن همه ی گلزار باغل

مرادی (حاج علی ) بار سفر بهس     عقابی رفت ، دلسوز کلاغل
دوبیتی از استاد ایرج شمسی زاده

روز جمعه ۱۳ خرداد ماه خورموجی های عزیز و اهالی فرهنگ و ادب استان در حسینیه میرزا گرد هم آمدند و پیکر مرحوم استاد مرادی را تا قبرستان خورموج تشییع و در قطعه هنرمندان به خاک سپردند.دیروز ۱۸ خرداد ماه نیز مراسم بزرگداشت استاد مرادی با حضور شاعران و هنرمندان استان در مجتمع فرهنگی و هنری بوشهر برگزار شد.جمعه ۲۰ خردادماه نیز مراسم هفتمین روز درگذشت مرحوم استاد حاج علی مرادی در حسینیه میرزا شهر خورموج برگزار می گردد.

این روزها خیلی ها در غم فراق استاد مرادی داغدارند و من نیز به نوبه ی خودم این کوچ غم انگیز را به خانواده محترم مرحوم استاد مرادی٬مردم هنر دوست خورموج و جامعه ی ادبی استان بوشهر تسلیت می گویم. 

روحش شاد و یادش گرامی باد

[ دوشنبه 16 خرداد1390 ] [ 14:26 ] [ جهانگیر اژدری ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

جهانگیر اژدری بازیگر و شاعر
متولد 29/6/61 گناوه
غنجه غلوک در گویش شولی به معنی قلقلک می باشد

تولد وبلاگ 28 تیر 1389
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس